آوا کوچولوآوا کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

آوای بهاران

مادرانه

تو میگی مامان، ولی من مامان نمی شنوم من به اوج عشق و خواستن و دوست داشتن می رسم با همین کلمه پنج حرفی که نمی دونم چه اعجازی در اون نهفته هست تو کلمه و جمله های ساده میگی به زبون خودت ولی من اوج زیبایی یک ترانه یا متن عاشقانه رومی شنوم تو دست های کوچولوت رو به دور گردنم حلقه می کنی ولی من خودم رو در آغوش پر از مهر خدا می بینم، وسط بهشت انگار که از بند زمان و مکان رها میشم تو با دست های کوچولوت دست های من رو میگیری و من گره می خورم به این دنیا و دل کندن از اون برام سخت میشه   ...
23 ارديبهشت 1393

جایزه

امروز با هم رفتیم برای دخترم یه جایزه گرفتیم آخه دخترم 5 روزه که دیگه شیر مامان رو نمی خوره  این 5 روز مملو از استرس و نگرانی بود و چشمهای سیاه قشنگی که ملتمسانه به من زل میزد برای شیر خواستن جالبه که دیگه نمیگی شیر می خوام فقط گاهی اوقات که هوس میکنی میای میگی مامان بخلم کن و یه اشاره به بلوزم .............  خوشبختانه شیر پاستوریزه جایگزین خوبی شده برات یه ماشین تلفنی خریدیم که موزیکاله  انقدر  ذوق داشتی که وقتی می خواستیم شام بخوریم بهش می گفتی بیشین پیش من بعدم قاشق و می بردی سمت دهنش و می گفتی بخور خوشمزست البته بگذریم که به آخر شب نرسیده با همون کفش هایی که تازه خریده ب...
20 ارديبهشت 1393

خداحافظ شیر مامان .....

سلام عشق مامان امشب یعنی در 15 اردیبهشت سال 93 درست در 25 ماهگی آخرین جرعه های شیر مامان رو خوردی  نوش جونت عزیزم الان که دارم این مطلب رو می نویسم یه جورایی گریه ام گرفته از یه طرف خوشحالم که تلاش ا ماه و نیمه تموم شد و از طرف ی ناراحتم که دیگه وجود و گرم و پر عشقت رو برای شیر خوردن در آغوش نمی گیرم ...... از بعد از تولد 2 سالگیت یعنی از 15 فروردین فقط شب ها موقع خوابیدن شیر می خوردی از اول اردیبهشت به بعد هم بعضی اوقات یک شب در میونش کرده بودیم ، امروز اولش با خودم گفتم دیگه امشبم بهت شیر ندم یکی دو بار هم اومدی سراغ شیر سرت و به چیز دیگه ای گرم کردم تو هم بیخیال شدی...
16 ارديبهشت 1393

هفدهمین دندان

فرشته کوچولوی مامان 2 روزه خیلی کلافه ای مثل اینکه داری دندون در میاری فکر کنم 2 تا دندون فک پایینت داره با هم در میاد خیلی داری اذیت میشی همش بهونه می گیری و زود از کوره در میری این 4 تا دندون آسیا هم در میومدن دیگه راحت میشدی عزیز دل مامان .... ...
12 ارديبهشت 1393

شیرین کاری جدید

وروجــــــــــــــــــــــک مامان ........... امروز یه لحظه دیدم نیستی  از اونجایی که جدیدا بازی قایم باشک رو یاد گرفتی هر جای خونه  که فکر می کردم قایم شده باشی و گشتم تا پیدات کنم اما نبودی دیگه یواش یواش ترس داشت میو مد سراغم که با این صحنه روبرو شدم البته درو تقریبا بسته بودی وقتی صدات کردم سرتو آوردی بیرون گفتی دالییییییییییییییی آخه شیطونک تو چجوری رفتی تو کمد جدیدا علاقه خاصی به تو کمد رفتن پیدا کردی نگاه کن تو رو خدا; فکر کنم یه خورده دیر می رسیدم تا طبقه آخر  ویترین می رفتی بالا فکر کنم استعداد کوهنوردی یا شایدم صخره نوردی داری هااااااااااااااااااااااااااا ایشالا همه قله ...
10 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

چشمانت را برای زندگی می خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم دلت را برای عاشقی می خواهم صدایت را برای شادابی می شنوم دستت را برای نوازش می خواهم پایت را برای همراهی می خواهم عطرت را برای مستی می بویم خیالت را برای پرواز می خواهم خودت را نیز برای پرستش میخواهم حالا با تمام وجودم میگویم دوستت دارم…. ...
3 ارديبهشت 1393
1